آخرین کتابدار مریخ
داستان کوتاه علمیتخیلی به فارسی دربارهی رباتی که سالها پس از رفتن آدمها، از کتابخانهای در مریخ نگهبانی میکند.
سند · ۱۳ آبان ۱۴۰۵
آخرین کتابدار مریخ
هر صبح، پیش از آنکه خورشید از لبهٔ دهانه بالا بیاید، کتابدار گرد سرخ را از روی تابلو برمیداشت. زیر شیشه نوشته بود: «کتابخانهٔ عمومی سپیده». واژهٔ عمومی سالها بود معنای روشنی نداشت، اما او شیشه را از هر دو طرف پاک میکرد.
درهای کتابخانه با رفتن آخرین گروه بسته شده بود. آن روز، کسی فرصت نکرده بود کتابهای امانتی را پس بدهد. کتابدار نامها را در دفتر ثبت نگاه داشته بود و هر صد روز یکبار، طبق دستورالعمل، اخطار دیرکرد مینوشت. کاغذها را تا میزد و در کشوی میز امانت میگذاشت. وقتی کشو پر شد، اخطارها را باز کرد، پشت هر کدام تاریخ تازهای نوشت و دوباره تا زد.
برق کتابخانه از دو صفحهٔ خورشیدی میآمد که یکی ترک داشت. زمستانها دستگاه گرمایش را خاموش میکرد و تنها اتاق مخزن را گرم نگه میداشت؛ نه برای خودش، برای چسب عطفها. گاهی در سکوت ساختمان صدای تق کوچکی بلند میشد: جلدی که از سرما جمع میشد یا لولهای که دیگر چیزی در آن جریان نداشت. کتابدار میرفت و صدا را پیدا میکرد. یافتن علت، بخشی از کار او بود.
از پنجرهٔ سالن مطالعه، شهرک پیدا بود: سقفهای کوتاه زیر خاک، دکل هواشناسی و راهی که به سکوی پرواز میرسید. رد چرخها سالها پیش ناپدید شده بود. تنها نشانهٔ راه، ردیف چراغهایی بود که دیگر روشن نمیشدند و گاه، پس از توفان، سر یکی از آنها از خاک بیرون میآمد.
کتابدار روزها کتابها را ورق میزد تا برگها به هم نچسبند. دست چپش برای این کار ساخته شده بود: سه انگشت باریک با پوششی نرم که میتوانست یک برگ را از برگ بعدی جدا کند. دست راستش سنگینتر بود و جعبهها را جابهجا میکرد. پوشش انگشت اشارهٔ دست چپ مدتی پیش فرسوده شده بود. او تکهای پارچه از آستر پرده برید و با نخ صحافی دور انگشت بست. از آن پس، هنگام ورق زدن، صدای خفیفی شبیه کشیده شدن آستین بر کاغذ شنیده میشد.
نشانه را در یکی از همین روزها دید. کتابی از قفسهٔ گیاهشناسی بیرون کشیده شده و روی میز مطالعه مانده بود. لای صفحههایش، به جای نشانگر، پرّهای نازک از غبار نشسته بود؛ انگار کسی کتاب را باز کرده، مدتی بالای آن خم شده و بعد بیآنکه ببندد، رفته باشد.
کتابدار راهروها را گشت. فشار هوا تغییر نکرده بود و قفل اتاقک ورودی از آخرین بازدید خودش باز نشده بود. به میز برگشت. کتاب، راهنمای کاشت در خاکهای کمنمک بود. صفحهٔ بازشده تصویری از ریشه داشت؛ رشتههای سفید و پرشماری که در یک برش خاک پایین رفته بودند. کنار تصویر، روی حاشیهٔ کاغذ، خطی کمرنگ کشیده شده بود. خط تا واژهٔ «تنفس» میرفت و همانجا قطع میشد.
او حافظهٔ دوربین سالن را بررسی کرد. تصویرها بر اثر کمبود برق، هر ساعت یک قاب ثبت میشدند. در قاب نخست، کتاب در قفسه بود؛ در قاب دوم، روی میز. در هیچکدام کسی دیده نمیشد. کتابدار قاب دوم را بزرگ کرد. پشت صندلی، جایی که آفتاب از پنجره به کف میرسید، غبار اندکی تیرهتر بود. این میتوانست سایه باشد یا لکهای روی حسگر.
آن شب کتاب را همانطور باز گذاشت. صبح، خط حاشیه بلندتر شده بود و زیر جملهای میرفت که میگفت ریشه نیز به هوا نیاز دارد. کتابدار ذرهبین آورد. خط نه با مداد، بلکه با ذرات بسیار ریز خاک کشیده شده بود؛ ذرات به پرز کاغذ چسبیده بودند.
کنار کتاب یک برگ سفید و مدادی کوتاه گذاشت. روی برگ نوشت: «اگر کمکی لازم دارید، من پشت میز امانت هستم.»
سه روز بعد، مداد سر جایش بود. روی برگ سفید، با همان خاک سرخ، طرح نامنظمی پیدا شده بود: چند شاخه که از خطی مرکزی جدا میشدند. کتابدار آن را برداشت و زیر نور گرفت. شاخهها به ریشهٔ تصویر کتاب شباهت داشتند، اما در انتهای هر کدام نقطهای کوچک بود. طرح را در فهرست نقشههای شهرک جستوجو کرد و چیزی نیافت. سپس نقشهٔ ساختمان را کنار آن گذاشت. خط مرکزی، اگر طرح را کمی میچرخاند، با راهروی تأسیسات جور درمیآمد. نقطهها جای دریچههای هوا بودند.
دریچهٔ نخست را باز کرد. پشت توری، لایهای از غبار بود که با برس بهآسانی کنار میرفت. دریچهٔ دوم هم همینطور. پشت سومی، غبار به صورت رشتههای باریکی به دیواره چسبیده بود. رشتهها تا عمق لوله ادامه داشتند و دور یک پیچ زنگزده جمع میشدند. کتابدار یکی را با پنس لمس کرد. رشته جمع نشد، اما پس از چند دقیقه، ذرات اطراف نوک پنس اندکی جابهجا شدند.
او پنس را بیرون آورد و دریچه را باز گذاشت. روز بعد، بر برگ سفید طرح تازهای بود: همان راهرو، این بار با خطی که از دریچهٔ سوم به اتاق مخزن میرسید. در مخزن، پشت جعبهٔ کتابهای مرجوعی، لولهٔ قدیمی آب ترک برداشته بود. هرچند مخزن اصلی سالها پیش تخلیه شده بود، بخار اندکی از درز بیرون میزد و بر سطح سرد لوله مینشست. دور ترک، رشتههای غبار شبکهٔ انبوهی ساخته بودند.
کتابدار چراغ را پایین آورد. شبکه با آهستگی، تقریباً در حدی که از خطای چشم تشخیص داده نمیشد، به سوی گرما گسترده شد.
در دفتر نگهداری، کنار شرح لولهٔ شکسته، نوشت: «موجود زنده؟» علامت پرسش را پاک نکرد. سپس به قفسهٔ زیستشناسی رفت و هرچه دربارهٔ قارچها، باکتریها و جانداران خاک بود، روی میز چید. صبح، کتاب راهنمای کاشت بسته شده بود و یکی از کتابهای تازه، در فصل همزیستی، باز مانده بود.
از آن پس، کتابدار هر عصر چند کتاب پیشنهاد میکرد. بعضی دستنخورده میماندند؛ بعضی صبح باز بودند و بر حاشیهشان خطوط سرخ دیده میشد. خواننده آهسته پیش میرفت. گاه برای گذشتن از یک صفحه، به چند روز وقت نیاز داشت. کتابدار دیگر کتابها را برای جلوگیری از چسبیدن برگها ورق نمیزد؛ منتظر میماند تا خواننده کارش تمام شود.
با کوتاهتر شدن روزها، برق کاهش یافت. او گرمایش مخزن را کم کرد و بلافاصله از این کار پشیمان شد: رشتههای کنار لوله خشک و تیره شدند. گرما را برگرداند، اما میدانست با یک صفحهٔ ترکخورده نمیتواند تا پایان زمستان هم مخزن را گرم کند و هم دستگاه گردش هوا را روشن نگه دارد.
موضوع را بر کاغذ نوشت و کنار کتاب باز گذاشت. صبح، زیر نوشتهٔ او خطی از غبار کشیده شده بود که تا لبهٔ میز میرفت، پایین میآمد و به دریچهٔ کف میرسید. کتابدار درپوش را برداشت. رشتهها از آنجا تا اتاق تأسیسات رفته بودند؛ جایی که باتریها قرار داشتند.
باتری پشتیبان کوچکی هنوز در محفظهٔ اضطراری بود. سالها پیش برای باز کردن در خروج هنگام قطع برق نصب شده بود و کسی از آن استفاده نکرده بود. کتابدار آن را یافت، آزمود و به شبکهٔ گرمایش وصل کرد. توانش کم بود، اما تا بازگشت آفتاب بلند دوام میآورد. برگهٔ مشخصات باتری را کنار یادداشتش گذاشت و زیر آن نوشت: «متشکرم.»
صبح روز بعد، کتابخانه سرد بود. باتری کار میکرد، اما گرما به مخزن نمیرسید. کتابدار مسیر لوله را دنبال کرد و به اتاقک ورودی رسید. آنجا شیر قدیمیِ انشعاب باز بود؛ شیری که از روز تخلیه بسته مانده بود. هوای گرم به بیرون میرفت.
خواست شیر را ببندد که رشتههایی را دید: از شکاف زیر در گذشته و به خاک بیرون رسیده بودند. بیرون، تا جایی که دوربین در نور کم نشان میداد، سطح زمین خطوط کمرنگی داشت؛ خطوطی بسیار بیشتر از آنچه در کتابخانه دیده بود. بعضی به سوی ساختمان میآمدند و بعضی از آن دور میشدند.
به میز مطالعه برگشت. کتابی که شب پیش باز گذاشته بود، بسته شده و کتاب دیگری جایش را گرفته بود: اطلس شهرک، چاپ نخست. روی صفحهٔ گشوده، دور ساختمان کتابخانه حلقهای از خاک کشیده بودند و از آن حلقه، خطهایی به همهسو میرفت. انتهای هر خط نقطهای بود، مثل طرح دریچهها. کتابدار نقشه را به دوربین بیرون برد و ساعتها تصویر گرفت. زیر خاک، دور پایهٔ چراغهای خاموش، همان خطوط دیده میشدند.
او تا آن روز تصور کرده بود خوانندهای راه کتابخانه را پیدا کرده است. حالا میدید کتابخانه در میان خوانندگان قرار دارد؛ شاید از مدتها پیش. شبکه برای نشان دادن خود از تنگترین راه وارد شده بود و برای خواندن، از گرمای مخزن نیرو گرفته بود. شیر باز به گرمای بیشتری نیاز داشت تا خطوط بیرون در زمستان نخشکند. باتری برای هر دو کافی نبود.
کتابدار توان باقیمانده را اندازه گرفت. بعد به سالن رفت، کتابهای روی میز را بست و در جعبهای کنار پنجره چید؛ جایی که آفتاب صبح زودتر میرسید. اخطارهای دیرکرد را از کشو بیرون آورد و کاغذهای سفید پشتشان را برای یادداشت گذاشت. سپس گرمایش مخزن را قطع کرد و شیر انشعاب را تا آخر باز گذاشت.
در واپسین ساعتِ کارِ باتری، پشت میز امانت نشست و دفتر ثبت را گشود. در ستون نام خواننده، پس از مکثی طولانی، نوشت: «ساکنان بیرون». زیر عنوان کتاب نوشت: «اطلس شهرک». تاریخ بازگشت را خالی گذاشت.
وقتی برق تمام شد، دستش روی صفحه ماند. چند روز بعد، آفتاب به جعبهٔ کنار پنجره رسید و برفک نازک روی جلدها را آب کرد. از لای در، رشتهای سرخ تا دفتر ثبت پیش آمد، دور انگشت پارچهپیچ کتابدار حلقه زد و آهسته از روی دستش گذشت. تا غروب، بر حاشیهٔ ستون نام، کنار واژههای او، ردی باریک نشسته بود؛ چنان دقیق که انگار کسی برای نخستین بار داشت نوشتن نام خود را تمرین میکرد.